انجمن مجازی معلمان ایران
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1398
نویسنده :
داستان دو همسایه


دو همسایه

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه رنگارنگ داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت و همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند. روزی همسایه حسود یک سطل را پر از زباله کرد و کنار خانه همسایه اش گذاشت، چون مطمئن بود ریختن آشغال همسایه اش را آزار می دهد و با اشتیاق منتظر داد و بیداد همسایه نشست.
از آنطرف، همسایه خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. او هم سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد و برای همسایه برد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. اما وقتی در را باز کرد، یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده دید که رویش یک یادداشت بود: "هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد، امیدوارم از میوه ها لذت ببری، دوست من"

«هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد»



داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان دو همسایه
ادامه مطلب

برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان های کوتاه , داستان های آموزنده , داستان دو همسایه ,
تاریخ : چهارشنبه 8 فروردین 1397
نویسنده :
گنجینه ای از بهترین داستان ها و حکایت های زیبا

برای ورود روی لوگوی زیر کلیک کنید



ادامه مطلب

موضوعات مرتبط: تفریح و سرگرمی ,
برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان های کوتاه , داستان های آموزنده داستان راستان , داستان راستان شهید مرتضی مطهری ,
تاریخ : دوشنبه 18 خرداد 1394
نویسنده : مهـرعلـی گـراونــد

داستان اساتید و دانشجویان


یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:

این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!

وقتی اساتید محترم این خبر رو شنیدن، همه از دم اقدام به فرار کردن!

همه رفتن به سمت در خروجی، به جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود!

ازش پرسیدن: چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!

استاد با خونسردی گفت:

اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه، تازه اگه روشن بشه!


 داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده



موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی (متون ادبی، شعر، داستان ...) ,
برچسب‌ها: داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان های کوتاه , داستان های آموزنده ,
تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393
نویسنده : مهـرعلـی گـراونــد

داستان لیلی و مجنون

لیلی واسه مجنون پـیـغـام فرستاد که انـگـار خیلی دوست داری مـنو بـبینی؟

اگر ساعت فلان کنار فلان باغ بیایی منم میام تا ببینمت.

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود دیوانه وار به سمت قرار می رود.

از فـرط خوشحالی چندین ساعت زودتر به محل می رود و آنجا می نشیند، مـدتـی می گـذرد و مـجـنون خوابش می برد.

 در هـمـیـن حین لیلی می آید و او را در خواب عمیق مـی بیـنـد. لیلی از کـیـسه ای که به هـمراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیب های مـجنـون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید و گفت:ای دل غـافـل یار آمد و ما در خواب بـودیـم.

افـسرده و پـریشـان به دیـارش بـرگـشـت. در راه یـکـی از دوسـتـانـش او را دید و پرسیـد: چرا ایـنقدر ناراحتی؟

او وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت:این که عالیه!

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!

دلیل اول اینـکه: خواب بودی و بیدارت نکرده. و بطور حتم به خودش گفته: اون عزیز دل من که تو خواب نازه، پس چرا بیدارش کنم؟

 دلیل دوم اینکه: وقتـی بیدار مـی شدی گرسنـه بـودی و لیلی طـاقـت ایـن را نداشت، پس برایت گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!

مجنون سری تکان داد و گفت: نه!

اون مـی خواسته بگه تو عاشق نـیستی!

اگر عاشق بودی که خوابت نمی برد! تو را چه به عاشقی؟ بهتره بری با گردو بازی کنی.

  حالا به نظر شما کدامیک درست گفتن؟؟؟؟




موضوعات مرتبط: ادبیات فارسی (متون ادبی، شعر، داستان ...) ,
برچسب‌ها: داستان لیلی و مجنون , داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستان آموزنده , داستان های کوتاه , داستان های آموزنده ,
 

 


آخرین مطالب
 

مجله مشاعره

مجله ریاضی

مجله سرگرمی

 
معلم لینک
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو