تبلیغات
انجمن مجازی معلمان ایران - مطالب ابر داستان
انجمن مجازی معلمان ایران
گنجینه ای از بهترین داستان ها و حکایت های زیبا
گنجینه ای از بهترین داستان ها و حکایت های زیبا

برای ورود روی لوگوی زیر کلیک کنید



» ادامه مطلب
نماز غریبانه

 

نماز غریبانه

راوی:  فریبرز خوب نژاد

در عملیات بدر اسیر شدم. مجروح بودم و مرا روی برانکارد به وادی اسارت می بردند. اواخر اسفند 63 ما را – که حدود دویست و پنجاه نفر بودیم – از صبح به این طرف و آن طرف برای بازجویی های مکرر می بردند. نزدیک غروب ما را به یک پادگان آموزشی انتقال دادند و دست بسته همه را در میدان صبحگاه روی زمین نشاندند و من را با چند نفر دیگر که فلج بودیم، در گوشه ی پادگان، کمی دورتر از جمع بر زمین گذاشتند.

همه نگران بودیم که مبادا نمازمان قضا شود. دست ها بسته بود و نیروهای عراقی همه را احاطه کرده بودند.

ناگهان، در همان سکوت اضطراب آمیز و تردید حزن آلود یکی از بچه ها با صدای بلند گفت: برادران، نماز فراموش نشود.

یکباره چشم های نگران، از شادی درخشید. گرچه، نه می شد وضو گرفت و نه تیمم، اما در آن نماز غریبانه، همه غرق در ذکر خدا، اشک می ریختند. حالت معنوی خاصی در آن فضا حاکم شده بود. من که دورتر روی زمین دراز کشیده بودم، این صحنه را بهتر می دیدم. افسران و سربازان عراقی هم سکوت کرده، به بچه ها نگاه می کردند. آن نماز، روح ما را در چشمه ی زلال امید به خدا، شستشو داد.

عنوان کتاب:  قصه نماز آزادگان

نویسنده:  عبدالحمید رحمانیان


»
حکایت آموزنده
نویسنده: -- اسدی

روزی بهلول بر هارون وارد شد.

هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده.

بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد.  تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرعه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟

گفت: صد دینار طلا.

بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟

گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم.

بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی؟

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم.

بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت یک جرعه آب بیش نیست.

آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عز و جل نیکوئی کنی؟


»
داستان اساتید و دانشجویان
نویسنده: مهـرعلـی گـراونــد

داستان اساتید و دانشجویان


یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:

این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!

وقتی اساتید محترم این خبر رو شنیدن، همه از دم اقدام به فرار کردن!

همه رفتن به سمت در خروجی، به جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود!

ازش پرسیدن: چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!

استاد با خونسردی گفت:

اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه، تازه اگه روشن بشه!


 داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده

»


( تعداد کل صفحات: 2 )

(1) ، (2) ،