تبلیغات
انجمن مجازی معلمان ایران - مطالب ادبیات فارسی (متون ادبی، شعر، داستان ...)
انجمن مجازی معلمان ایران
بی تو

بی تو

 

بی تو دستم با قلم بیگانه شد اما ندیدی

از تو گفتن هم دگر افسانه شد اما ندیدی

 

نام تو آمد به شعرم، دفترم آتش گرفت

گِرد این آتش، قلم پروانه شد اما ندیدی

 

رفتی و بعد از تو خالی مانده جای خالی ات

بی کسی، سهم من دیوانه شد اما ندیدی

 

خانه ای از دل بنا کردم به شوق بودنت

در نبودت، خانه ام ویرانه شد اما ندیدی

 

مِی فروشان، باده ای از غم به جام ام کرده اند

هستی من، مست این پیمانه شد اما ندیدی

 

بوی غم دارد، تمام بیت بیت شعر من

بی تو نام این غزل، غمنامه شد اما ندیدی




ویرانه، پروانه، دیوانه، عشق، عاشق

ویرانه پروانه دیوانه عشق عاشق شوق پیمانه

»
عشق در ادبیات فارسی
نویسنده: مهـرعلـی گـراونــد

عشق در ادبیات فارسی

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گر چه تفسیر زبان روشنگر است

لیك عشق بیزبان روشنتر است

چون قلم اندر نوشتن میشتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عشق راز آفرینش و چاشنی حیات و خمیرمایه تصوف و سرمنشأ كارهای خطیر در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهایت حال عارف است. محبت چون به كمال رسد، عشق نام میگیرد و عشق كه به كمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهی میشود و اگر آن عشق باشد كه از مواهب حق است، هم به حق میكشاند و میرساند و وصال بر دوام، جای دیدارها و لذات زودگذر را میگیرد. صوفی وقتی به این حالت رسید در جهانی دیگر میزید یا عالم دیگری در درون خود ایجاد میكند كه در آن كین و حسد و خشم و نفاق  و خودخواهیها و حقارتهای بشری راه ندارد و همهجا را نور و صفا و مهر و وفا پر كرده است. به قول خواجه عبدالله انصاری: «بركت آسمانها از سپهر است و بركت جانها از مهر است، چنان كه مرغ را پر باید آدمی را سر باید، جوینده را صدق باید و رونده را عشق باید.» عشق با این مفهوم وسیع و عالی، عشقی كه مبدأ آن تزكیه و تهذیب نفس منتهای آن وصول به كمال و فنا در ذات حق است، عشقی كه بالاتر از كفر و ایمان و هدفش خیر مطلق و پر كردن جهان از نور و صفا و خدمت و گذشت و محبت است، مفهومی است كه صوفیه به عالم اسلام تقدیم داشتهاند. ابونصر سراج عشق را آتش و مولوی، عشق را عنایت حق، بوسعید عشق را دام حق و خواجه عبدالله انصاری، عشق را آتش سوزان و بحری بیپایان و حفظ عشق را، راه بیانتها میداند. اشارات مختصری در باب عشق به عمل آمد و در واقع سخن عشق پایانناپذیر است و به قول حافظ:

سخن عشق نه آن است كه آید به زبان

ساقیا می ده و كوتاه كن این گفت و شنود

منبع: فرهنگ اشعار حافظ، دكتر محمدعلی رجائیبخارایی



مقالات نشریه نگاه آموزش و پرورش، مقالات نگاه آموزش و پرورش، مقالات آموزش و پرورش، مقالات معلمان نشریه نگاه آموزش و پرورش، مقاله های منتشر شده معلمان در نشریه نگاهی به رویدادهای آموزش و پرورش، مقاله های منتشر شده معلمان در نشریه نگاه آموزش و پرورش



»
همراهی با عاشقان
نویسنده: مهـرعلـی گـراونــد

همراهی با عاشقان

 

ﯾﮏ ﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰﻥ، ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺗﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺷﻮﺭ ﻭﺻﻞ

ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﻠﮏ، ﭼﺮﺧﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﻭﺻﻞ ﺗﻮ ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ

ﺗﻮ ﺑﺎ ﺟﻤﺎﻝ ﻫﺴﺘﯿﺖ، ﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺠﻮﺷﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﺯ ﺩﻝ ﮔﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﻣﮑﻦ، ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﮑﻦ

ﺳﺎﻗﯽ ﺷﺮﺍﺑﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺰ، ﻣﺴﺘﻢ ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﺯ ﻓﺮﺵ ﮔﺮ ﻓﺎﺭﻍ ﺷﺪﻡ ﺑﺎ ﻋﺮﺵ ﺩﻣﺴﺎﺯﻡ ﻧﻤﺎ

ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﻓﺮﺵ ﻋﺮﺷﯿﺎﻥ، ﻃﺮﺣﯽ ﺩﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻣﺪﯼ، ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺁﻣﺪﯼ

ﺑﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﭙﯿﭽﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﻣﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﺯﺍﺭ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﺑﺮ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﮎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ، ﭼﺸﻤﯽ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﻠﺦ ﻣﺎ، ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ

ﺑﺮ ﭘﯿﮑﺮ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﻣﺎ، ﺍﺷﮑﯽ ﺑﯿﺎﻓﺸﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ، ﺟﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﻮﺧﺘﻪ

ﺗﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ، ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﺯ ﻣﺤﺸﺮ ﺭﺿﻮﺍﻧﯿﺖ ﺟﺎﻧﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﻃﻠﺐ

ﺍﯾﻦ ﺟﺎﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺷﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

حضرت مولانا



»
حکایت آموزنده
نویسنده: -- اسدی

روزی بهلول بر هارون وارد شد.

هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده.

بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد.  تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرعه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟

گفت: صد دینار طلا.

بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟

گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم.

بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی؟

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم.

بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت یک جرعه آب بیش نیست.

آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عز و جل نیکوئی کنی؟


»


( تعداد کل صفحات: 19 )

(1) ، (2) ، (3) ، (4) ، (5) ، (6) ، (7) ، (...) ،